|
welcome |
|
دیداره ته دخازم مرم ژه انتظاره شو و رویه باندکم دلبر ژه مه مقاره پرده ژه رویان هلین بریان نیشان ده جاره جان ومالی خا دکم و قربان ته یاره
نوشته شده در ساعت توسط غریبه ی آشنا |
لحظه میمیرد و من عاشق تو می مانم عشق ای ناجی من دست تورا می بوسم.
نوشته شده در ساعت توسط غریبه ی آشنا |
ای که از تازگی زخم دلم تازه تری
نوشته شده در ساعت توسط غریبه ی آشنا |
مهندس میر حسین موسوی لبریز شراب معنوی باید بود هم کاسه شمس ومولوی باید بود در عرصه سحر مهرورزان ریا ای دوست عصای موسوی باید بود
نوشته شده در ساعت توسط غریبه ی آشنا |
به نگاهت سوگند، که نبودم من از آن طایفه مدعیان و نه از مردم صد رنگ، که در تابش یک فرصت خوب، رنگ دیگر گیرند. سارقانی که به یک لاف خریدار تو اند. من نبودم پی یک منطق سخت یا دلیلی محکم. در هیاهوی بلند برهان، بر سر یک اثبات، من به یک خط فرود آمده از نور، به یک منطق روشن که طراوت دارد و به یک صفحه پر از آینه ها دل دادم. بگذارید بگویند همه که فلانی ساده است.
نوشته شده در ساعت توسط غریبه ی آشنا |
تو تماشا کن که بهاری دیگر بی تو پاور چین پاورچین، از دل تاریکی ها می گذرد. و تو در خوابی وپرستوها خوابند. و تو می اندیشی به بهاری دیگر وبه یاری دیگر.
نوشته شده در ساعت توسط غریبه ی آشنا |
![]()
نوشته شده در ساعت توسط غریبه ی آشنا |
عالی بود. وقتی تو نیستی
(شعر از پریماه)
نوشته شده در ساعت توسط غریبه ی آشنا |
همینطوری روزي كه آمدي، باران حالا كه مي روي، باران تو خيس ترين بانوي دنيايي اما، چشمهايت آبي نيست!!
نوشته شده در ساعت توسط غریبه ی آشنا |
چندتا عکس زیبا
یادباد آن روزگاران یاد باد
نوشته شده در ساعت توسط غریبه ی آشنا |
رفتی با گیسوانی رها در باد ، و خاطرات خوابناکی که مرا تا اوج گریه می برد!!
نوشته شده در ساعت توسط غریبه ی آشنا |
احساسم را که رها می کنم تو می آیی و درپشت واژه های بغض آلودم پنهان میشوی نه فرصتی برای گفتن و نه جرئتی برای نوشتن به تک تک سلو لهایم تبریک میگویم که هنوز فراموشت نکرده اند هنوز هم هر گاه به تو می اندیشم باران می بارد آهسته آهسته !!!
نوشته شده در ساعت توسط غریبه ی آشنا |
و هنوز هم که هنوز است؟؟؟ بهار تلخ بی تو آیا کدامین کس مرا به نفرین سخت جدایی متهم کرد
نوشته شده در ساعت توسط غریبه ی آشنا |
از هر زاویه رنگ چشم هایت حرفی ندارد با کمی از ته مانده شب که تا کرده ام برای امروز.
نوشته شده در ساعت توسط غریبه ی آشنا |
چشم در خمیازه می افتد زشوق روی او خاصه آن دم کز پی خواندن دهن را وا کند.
نوشته شده در ساعت توسط غریبه ی آشنا |
به سید عزیز دل زتن بردی ودر جانی هنوز دردها دارم تو درمانی هنوز ملک دل کردی خراب از تیغ ناز اندر این ویرانه سالاری هنوز
نوشته شده در ساعت توسط غریبه ی آشنا |
سلام با معرفت !!! با ادب؟؟؟ میان ما معرفت وآشنایی است .(ای کاش آن را رعایت می کردید) و بی گمان معرفتها و آشناییها را میان خردمندان حق نگهداری ست.
نوشته شده در ساعت توسط غریبه ی آشنا |
جدا شد یا شیرینت کنون تنها نشین ای شمع که حکم روزگار این است اگر سوزی اگر سازی.
نوشته شده در ساعت توسط غریبه ی آشنا |
هفت سین قرآنی سلام على ابراهیم سوره صافات آیه ۱۰۸
۵۸ ۱۲۹ ۶
۱۱۹
نوشته شده در ساعت توسط غریبه ی آشنا |
سال نو مبارک بر آستان جانان گر سر توان نهادن گلبانگ سر بلندی بر آسمان توان زد.
نوشته شده در ساعت توسط غریبه ی آشنا |
هیچ کس جز تو نخواهد آمد
هیچ کس بر در این خانه نخواهد کوبید شعله روشن این خانه تو باید باشی هیچ کس جز تو نخواهد تابید سرو آزاده این باغ تو باید باشی هیچ کس جز تو نخواهد رویید چشمه جاری این دشت تو باید باشی هیچ کس جز تو نخواهد جوشید بازکن پنجره ،صبح آمده است هیچ کس بر دراین خانه نخواهد کوبید ونمی گوید برخیز که صبح است،بهار آمده است.
نوشته شده در ساعت توسط غریبه ی آشنا |
یک احمق تحصیل کرده از یک احمق بیسواد،احمقتر است.
نوشته شده در ساعت توسط غریبه ی آشنا |
هیچ حرف دگر نیست که با تو بزنم تو نمیـفهمی اندوه مرا! چه بگویم به تو ای رفته زدست مرگ برآن که دلش را به دل سنگ تو بست.
نوشته شده در ساعت توسط غریبه ی آشنا |
زبان بستن زحاجت پیش او شرط ادب باشد که خاموشی گدای عشق را حسن طلب باشد
نوشته شده در ساعت توسط غریبه ی آشنا |
نوشته شده در ساعت توسط غریبه ی آشنا |
سلام زنبوری... خوبه لااقل شخصیت نداشتتو حالا رو میکنی... آره فرض کن من میسوزم ... البته فقط خیلی مطمئن نباش .... اما تو که نمیسوزی چرا اینجوری نیش میزنی؟؟ تو تموم هم وغمت یه چیز بود که بهش رسیدی...شاید هم هنوز نرسیدی که مثل من داری میسوزی؟؟
نوشته شده در ساعت توسط غریبه ی آشنا |
سلام همی زنبور. عشق
نوشته شده در ساعت توسط غریبه ی آشنا |
همیشه ماندن دلیل بر عاشق بودن نیست....خیلی ها میروند تا ثابت کنند که
تا همیشه، عاشقند.
نوشته شده در ساعت توسط غریبه ی آشنا |
دل دلایلی دارد که عقل از آن بی خبر است
نوشته شده در ساعت توسط غریبه ی آشنا |
مگذار که عشق ، به عادت دوست داشتن تبديل شود! مگذار که حتي آب دادن گل هاي باغچه به عادت آب دادن گل هاي باغچه تبديل شود ! عشق ، عادت به دوست داشتن و سخت دوست داشتن ديگري نيست . پيوسته نو کردن خواستني است که خود پيوسته خواهان نو شدن است و دگرگون شدن تازگي ، ذات عشق است و طراوت ، بافت عشق . چگونه مي شود تازگي و طراوت را از عشق گرفت و عشق همچنان عشق بماند ؟
نوشته شده در ساعت توسط غریبه ی آشنا |
|
درباره وبلاگ
می نویسم برای روزهایی که یادآوری کاره آسانی نخواهد بود... بوییدم دوباره آن عطری را که به یادگار گذاشتی و رفتی ... مرا با خود برد به جایی که طپش قلبم تو را به فکر فرو برد ... فکر کنم دلیلش را فهمیدم ... مرا این بو منقلب می کند ... نويسندگان آرشيو موضوعات وبلاگ
لينك دوستان لينك هاي روزانه |